تبليغاتX
دارنگون

درختان خواب بی خبر از زمستان بی باران

دشت خسته از سرما رها شده  در سکوت

من تنها در  اضطراب دیدن بهاری به رنگ پاییز

شهرآشفته  در هجوم زوزه  ناهنجار آهن

راستی از باران  کسی خبر دارد

ابر ها چرا نمی آییند ؟

اگر باران نیاید

وقتی درختان بیدار شوند

    چه کسی اندوه نبامدن بهار را حکایت خواهد کرد

چلچله ها ؟ آنها که  در پاییز نمی خوانند

جیرجیرک ها؟ از آنها کسی خبر دارد

کبوتران  ؟ انها که  به کوچ از این دشت رای دادند

بر تشنگی این دشت چه کسی خواهد گریست

 

+ نوشته شده توسط روزانه در یکشنبه 1390/10/18 و ساعت 6:16 |

می شود غصه ها را سپرد به باد

تا شسته  شود این غبار  کهنه مانده در  یاد

آنگاه ازمیان رنگ ها

رنگ سبز را در قاب نگاهم نقاشی مي کنم

تا بهار شود ماندگار

دل گیر ازهمه  نغمه های تکراری

سکوتی می خواهم سنگین

 به جای ترانه های این روزگار

 شاید دوستی یافتم

رهرو در این جاده پر غبار

با هم در هجوم بی رحم اندوه

مقاوم

مثل گل سنگ ها

در مقابل  باد 

-----------------

آذز 23 /90

+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه 1390/09/22 و ساعت 17:59 |

نگاهم به دشت تا دور دست جاري است

كوه بلند

 سر برآورده از دل زمين

دامنه در شيبي آرام

تكه ابري سرگردان

پرنده اي تنها

  در حال پرواز صبح گاهي

نسيمي مي وزد

آفتاب راهش هموار

آبي آسمان

در اين روز پس از باران

دلربايي مي كند

بخار از خاك شبنم خورده مي رود بالا

صداي مرغ خروس همسايه بلند است

پچ پج ديگري هم هست

مثل يك زمزه شيرين

 زندگي رها شده در اين چار ديواري

 مثل باران

 مثل آب

مثل خاك خيس باران خورده ناب

ذهن من خالي از ديروز

خالي از تاريخ

ذهن من سرشار ار فردا و پس فردا

-----------

13/9/90


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط روزانه در یکشنبه 1390/09/13 و ساعت 13:3 |

امروز نشسته در گوشه ای پر هیاهو

روشن با نور مصنوعی چراغ

هوا گرفته

اشباع از بوی آدم

زنگی به صدا در می آبد

آن طرف خط می پرسد کجایی؟

می گویم اینجا

می پرسد بیداری؟  

گفت باران

دارد شهر را می شوید از غبار

آسمان به زمین رسیده

درخود فرو رفتم

در ژرفای ذهن به دشتی وارد می شوم

گسترده با سراشیبی های فراوان

آراسته به کوهی سر برآورده ازعمق  زمین

تمام دشت سفید از برف

آسمان پوشیده از ابر

باران در استانه ریزش

 راه خانه را نمی دانستم

به طواف کوه سرگردان

ساعت ها در پی روزنه ای

تاریکی آرام آرام  دشت را پر می کرد

که باز زنگی به صدا در می آ ید

زنگ گوسفندان

سویی را نشانه می رفت

در پی صدا راهی شدم

کورسوی بود به دهی در میانه برهوت

به سر پناهی وارد

هیزمی و آنگاه آتشی که گرم می کرد جان سرما زده ام را

و روشنی به ظلمتی که فراگیر بود

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه 1390/09/08 و ساعت 23:36 |

شهر پر همهمه و بی پایان

 آدم ها در رفت و آمد تکرار

سایه ها در بود و نبود آفتاب

زمین همچنان تشنه از عطش تابستان

درختان بی برگ

منتظر عبور پاییز

از پرنده ها خبری نبست

لانه ها سرد خالی و خیس

روی سیم برق کنار جاده

نشسته کلاغی خسته

در تردید پرواز یا ماندن

 

+ نوشته شده توسط روزانه در یکشنبه 1390/09/06 و ساعت 13:1 |

قصه اين شهر

قصه غربت تنهايي است

ماندن از قافله و كوچ و سفر

مثل افتادن

از يك شيب بلند

 قصه امروز اين شهر

قصه ماندن در تاريخ است

تاریخ

این روایت رنگارگ

ابتدايش  اوهام

آخرش مخدوش

روزگار اين شهر

مثل شب مي ماند

مثل تنهايي

مثل ترس

من در اين ابهام و سراشيبي

مانده ام تنها

 نه كسي را مي شناسم

نه كسي مي شناسد مرا 

كه بگويم ازاین ظلمت شب

قصه اين شهر قصه بي سروساماني است

قصه اين شهر

یک قصه تكراری با رنج فراوان است

---------

آذر90

+ نوشته شده توسط روزانه در یکشنبه 1390/09/06 و ساعت 12:55 |

با زلال اشك هايم
مي شويم غبار مانده بر دلم را
مي بينمت چون فرشته اي
 
در كنارم
 
به تماشا ايستاده اي
به اوج مي روم با تبسمت
 
مي پندارم
بايد زندگي كرد
موج خنده تو آرامشي است

 براي  طوفان اندوه

كه در راه است
نمي دانم چرا اين تبسم
نمي ماند
كه به من ابديت را
نشان دهد
لبخندت به روزگارم
مي رود در غبار

 با باد
من مي مانم و جاري عبور ياس
كه مي برد مرا با خود

به سرنوشتي در خيال

--------------

29/08/90

+ نوشته شده توسط روزانه در یکشنبه 1390/08/29 و ساعت 12:28 |

غروب بازگشته به دشت

دشت  خسته از تکرار

از آمدن و رفتن خورشید

از شب

که چادر سیاهش بر همه جا سایه افکنده

  از روز که تاوان تابستان را

پس می دهد

از زمین که تشته است

 و پرنده ها که تشنه به لانه برمی گردند

سایه بی رنگ تک درخت پیر

در سیاهی شب

رنگ خود باخته است

آیا این شب روزگار  را پایانی

 به صبح هست

 تا باز پنجره ها

به یک روز بارانی باز شوند

مهر 90

+ نوشته شده توسط روزانه در پنجشنبه 1390/07/14 و ساعت 18:37 |

نگاهم در قاب پنجره ایست

باز رو به دریا

دریا آرام نشسته هماغوش با کناره های آسمان

کمی دورتر

کوه سبز

در نوازش ساده با موج

در همین  نزدیکی

جزیره ای کوچک

لبریز از پرنده

همه آزاد همه رها

برای رفتن برای ماندن

یا پریدن

آسمان صاف

خورشید خندان

آدم ها و درختان

آزاد و رها مثل پرنده ها

روزگار مثل نسیمی خنک

در جاده ای در امتداد  سکوت

روز ها را  تک تک

شب ها را نیز

برای عبور چوب حراج زده است

آهای آدم ها چه کسی می داند

قیمت این روز ها چند است

من خریدارم

 --------------------------

مهر90

 

+ نوشته شده توسط روزانه در پنجشنبه 1390/07/07 و ساعت 20:8 |

در میان سایه تردید

درقامت وهم وهراس

کوله باری بر دوش

به دور دستی می اندیشم

 به مقصدی در غبار

جاده ای در پیش رو

با دور هایی به رنگ تکرار

کجا رفت آن شوق آن  روز های پرطپش

آن اشتیاق برای رفتن

برای دور شدن

حال این سنگینی  واین تردید

این ایستایی و آن بال های گسترده

این چه رنگی است این رنگ تردید

این چه غروبی است

که پایانی به صبح تدارد

این کوله بار و این دل پر غوغا را

 در این غروب طولانی

تا کجا

در کدامین سرزمین

 باید بر زمین نهم

+ نوشته شده توسط روزانه در یکشنبه 1390/07/03 و ساعت 17:49 |

سکوت چتر خود تا بی نهایت پهن کرده بود

پرنده ها رفته بودند

شب ماندگار

دشت خاموش از صدای جیرجیرک ها

انتظار این زخم  کهنه تاریخ هم چنان سر باز

بستر رود خشک 

پرواز, رویای قدیمی ذهنم

اما پا ها در زنجیر, بسته

در حسرت عبور شب

به باران اندبشیدم

چون سراب

به ابر

به بهار به رویش

به امید به رفتن تاریکی

برای آمدن دوباره آب در بستر رود

برای عشق برای دشت

دعا کردم

-----------------

شهریور 90

+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه 1390/06/29 و ساعت 17:36 |

 غروب نزدیک است

خورشید آرام آرام

 به سمت کوه مغرب رفت

درختان بی آب همچنان تشنه خسته

 از پرنده ها هم خبری نیست

باغچه را سکوتی سنگین پر کرده بود

صدای پایی نبود

زمزمه آوازی هم

 درب کلبه بسته بود

شب آمد و دشت  را در سیاهی خود فرو برد

****

نور کم رنگ اتاق

و تیک تیک ساعت دیواری آزارش می داد                           

دردی سهمگین به جانش افتاده بود

اتاق ساکت و آرام بود

افکاری پیچیده بر جانش افتاده بود

می خواست به فضای باغچه کوچکش برود

مثل شب های دیگر

که خوابش نمی برد

دردی بر جانش افتاده بود

اتاق خالی بود

فریادی کشید

و دیگر هیچ

دیگر جایی را نمی دید

 دردی هم احساس نمی کرد

چشمانش یه سقف خیره شد

اما دیگر جز سکوت و سیاهی چیزی نبود

  گویی سیاهی و سکوت

از باغچه غمگین او

تمام فضای اتاقش را پر کرده بود

 ----------------

شهریور 90

 

 

+ نوشته شده توسط روزانه در چهارشنبه 1390/06/23 و ساعت 19:2 |

منم فرهادی هستم که روزی داشت شیرینی

درعبور تکرار شیرین سوار بر  باد برفت

من ماندم یاد شیرین ودشتی بی انتها  

تیشه داشتم  بیستونم نبود

شیرین رویاهایم هنوز بیدار است

راستی تو نامت شیرین است یا لیلی؟

 

+ نوشته شده توسط روزانه در چهارشنبه 1390/06/16 و ساعت 15:38 |
جاری اشک هایت
بال پرواز من است
اشک هایت
می برد با خود مرا
به روز هایی که عاشق بودم
وقتی
شب بو بود و شقایق
باران بود و تسیم
قاب نگاهت می برد مرا به دور دستی دور
میان دشتی
سرشار از عطر نرگس
یوی خوب خاک
خیس و باران خورده
مثل یک زندگی
مثل روز های جوانی
اشک هایت را باز جاری کن
ببار براین کویر تشنه
ببار

+ نوشته شده توسط روزانه در دوشنبه 1390/06/14 و ساعت 17:0 |

امروز هم خورشید از ستیغ کوه سر برآورد

چون دیگر روز ها

آرام آرام بالا آمد

دشت را با نور زرین خود آراست

آنگاه به سوی کوه آن طرف سرازیر شد

خورشید جای خود  به مهتاب داد  رفت

با آمدن مهتاب

باور کردم که تاریکی مانگار نیست

 

+ نوشته شده توسط روزانه در چهارشنبه 1390/06/09 و ساعت 8:47 |
وقتی تو رفتی
هوای وهم الود ماند وغبار پاشیده بر دیوار
رد پایت مانده
ماندگار بر در و دیوار

+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه 1390/06/08 و ساعت 23:43 |
این روز ها پنجره ذهنم

تا دور دست سکوت را نمی بیند

ابن روز ها وقتی پرنده های در پرواز را می بینم

گروه گروه

رقص کنان سبک بال در بیکران آسمان

حس پرواز در درونم نمی جوشد

وقتی تکه ابری سیاه و باران زا

سوار بر بال نسیم

در پهن دشت آسمان 

با غرش رعد می شود همراه

من به وجد نمی  آیم

باد باران و ریزش برف

در ذهنم رویای کودکی را نمی سازد

این روز ها

روز های گرم طولانی

رنگ هیچ خاطره ای نیست

که شود ثبت روی صفحه دفتر


+ نوشته شده توسط روزانه در یکشنبه 1390/05/23 و ساعت 22:22 |

وقتی به تابستان سلام گقتم  پنداشتم پاسخی به  مهر خواهم داشت. نگو که این تابستان چنان بی رحمانه بر من شوریده که جای هیچ امیدی به لبخندی نمانده است. رویش بیشتر برگ ها و شاخه ها , پرواز شوق انگیز جوجه گنجشکی که در آستانه پریدن است, دیدن تو که پیش از این مرا به دور دست ها میبرد هم دیگر  نتوانسته بار فشرده غصه مانده در دلم را سبک کند. گویی این روزگار سنگین را تمامی نیست و این تابستان و هر چه روز در پیش است برایم هیچ تبسمی به ارمغان نخواهد اورد  

+ نوشته شده توسط روزانه در جمعه 1390/05/07 و ساعت 18:8 |
مدتی است که می خواهم صفخه ای اضافه کنم اما مشکل می افتد. مشکل را باید به جایی برسانم زود تا آزاد شوم


+ نوشته شده توسط روزانه در دوشنبه 1390/03/30 و ساعت 0:0 |
وقتي گذشته است. روز ها از پي هم امده و رفته اند. اين دفتر خاموش و بي چراغ مانده مثل دشتي بي رفت امد يا جاده اي  بي مسافر. يا خانه اي كه به گل هاي باغچه اش آب نداده باشند.  نمي دانم كي باز در عبور از اين دشت رويا هايم سر باز خواهد كرد كي اين پنجره هاي بسته باز خواهد شد و شميم گل هاي وحشي اين دشت را تنفس خواهم كرد. دلم براي آن روز ها تنگ شده. روز هايي كه با ديدن ابري كوچك به وجد مي آمدم از خود بي خود مي شدم و با سيري دروني خود را در سرزمين آرزو هايم مي ديدم.




+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه 1390/01/16 و ساعت 12:33 |