درختان خواب بی خبر از زمستان بی باران
دشت خسته از سرما رها شده در سکوت
من تنها در اضطراب دیدن بهاری به رنگ پاییز
شهرآشفته در هجوم زوزه ناهنجار آهن
راستی از باران کسی خبر دارد
ابر ها چرا نمی آییند ؟
اگر باران نیاید
وقتی درختان بیدار شوند
چه کسی اندوه نبامدن بهار را حکایت خواهد کرد
چلچله ها ؟ آنها که در پاییز نمی خوانند
جیرجیرک ها؟ از آنها کسی خبر دارد
کبوتران ؟ انها که به کوچ از این دشت رای دادند
بر تشنگی این دشت چه کسی خواهد گریست

