تبليغاتX
دارنگون

دشت در خواب پاییزی اش خفته

درختان با رنگ های دلربا ساکن

تکه ای ابر در آسمان پیدا

خورشید می رود گاهی در پشت ابر

نا گهان رها می شود در همه دشت

 پرنده ها رفته اند و لانه ها خالی

کوه سرسخت ماندگار چون حصار

من در میانه دشت تنها

 ایستاده در اندیشه فردا

-------------------------

آبان88
+ نوشته شده توسط روزانه در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 16:0 |

در نگاهت آرامشی دیدم به بزرگی دشت

در چشمانت رازی دیدم از گذشته دور

رازی مثل جوانه

به رنگ صبح

به طعم بلوغ

این چه نگاهی است

این چه حس غریبی است

که می برد و از زمین  جدا می کند

سوار بر بال خیال

چرخ زنان  تا اوج تا بالا

چه با شکوه است این بی وزنی

این  پرواز این عروج

در روزگاری به غربت امروز

تو برایم رنگ صد خاطره هستی

شاید تو از سرزمین ابر ها آمده ای

ازباران آری یادم آمد تو از بارانی

این همان راز نا گشوده من است

که با دیدن تو

موسیقی غصه هایم

صدای ناودان

نم نم باران

جاری آب وطعم عشق

قاب  ذهنم را سرشار می کند

دستانم را بگیر

چشمانم بسته است

ای آشنای قدیمی مرا با خود ببر

به سرزمینی که نامش ابدیت است

آبان  1388

                                                                                                                                                                                                                                                                                               


+ نوشته شده توسط روزانه در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 16:47 |

                                                                                                                                           این جا کجاست

این شهر شلوغ پر هراس

سرریز از ریز درشت

از ماشین از آدم ها

این جا

 پیش از این بوده است

 در نقشه جغرافیا

یا نا کجا آبادی است بی نام نشان

بیگانه

 نا آشنا و خسته ام

این جا درختان لاغر خشکیده اند

برگ ها زرد ساقه ها پوسیده اند

ابر و باد مه خورشید فلک

 ریزش زیبای  باران را فراموش کرده اند

فصل پاییز هم راه خود گم کرده است

راستی ناودان ها را چه شد

نم نم باران صدای آب

زندگی عشق

 رویش را چه شد

من چرا اینجا گرفتار آمدم

ماندن چرا

در جای خود حیران سر گردان چرا

قفل ها را یک به یک باید شکست

زنجیر ها را همچنین

باید بجویم یار خود همراه خود

تا راه خود پیدا کنم

تا زود تر راهی شوم

تا صبح باید صبر کرد

-----------------------

 آبان 1388

+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 16:23 |

اون سال ها پاییز  رنگ دیگری داشت

رنگ زرد خرمایی

رنگ برگ های خشکیده

خش خش دلربای آن

زیر پایم

روی سنگفرش کوچه ها

رقص رقصان  درنمایش باد

یادم آمد به درختان

با برگ های زرین

با شاخه های افراشته

بالا رفته در آسمان

اما آسمان

چه با شکوه بود جه دلربا

سر شار از ابر از زندگی

چه پا ییزی  بود

پاییز آن روز ها

انگار که پاییز هم رفته است از یاد

امروز نگاهم افتاد به تقویم مدرسه

دیدم امروز باز پاییز است

اما پاییزی تنها بر برگ تقویم مدرسه

نه پاییزی که تو در خیال داری

نه پاییزی که تو بر برگ درختان بیاد داری

روزها گرم است چون تابستان

آفتابش هم داغ چون کویر

غروب ها که می رسد بی قرار دل تنگم

درختان نیز در باور خردادی خود نشسته اند هنوز

رنگ ها سبز 

شاخه ها سبز

شب که از راه می رسد

شهر شلوغ

رنگ ها در پی بی رنگی

باد می وزد به هر سویی

نسیم می رود خود به هر جایی

نسیم شده سرگردان

پاییز در راه مدرسه رنگ خود باخته

راه خود گم کرده

شب  در شلوغی شهر

چون قیر گسترده است

رنگ پاییز در امتداد صدا های نا هنجار

دیده نمی شود دیگر

پاییز 1388


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط روزانه در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 5:39 |

دنبال سكوتم تا بنوشم جرعه اي ناب ازآن

در دوردستي  به رنگ آرامش 

آن كه يافت مي شود درمیانه دشت

آرزو هايم درخت و گياه و باران است

ديدن پرنده هاي شاد

در آسمان صاف و پاك

چه سبك بال مي روند از سويي

به همان سو، مي روند چرخ زنان

مي نشينند بر لب ديوار

از درختي به سوي  لانه مي روند آزاد

مي پرند ناگهان بر درختي باز

اين شكوه بي وزني

اين عروج بالا رفتن

ااين همان خواب راحتي است كه مي گويند

رهرو دشت مي گذارد سر

زير سايه اي  در دشت

لحظه اي ديگر خواب هفت دريا بيند

اين همان آزادي است

به همين سادگي و زيبايي

سبكي و بي وزني

نردباني براي بالا رفتن

اين همين راه  پرواز است

بر فراز آسمان رويايي

راستي آبي روان مي شناسيد در اين نزديكي

آبي زلال

كه بشويد

 ببرد با خود

اين رسوب نشسته بر جانم

آبي خروشان

جاري از بالاي كوه

تا خويش بر اب زنم

بار خود بر آب نهم

با آب سبك بار شوم

بال پرواز بيابم

با پرنده هاي تشنه

تشسته بر لب آب

پرواز كنم پرواز

تا بي كران دشت

تا سقف آسمان

 

8/3/88

------------

+ نوشته شده توسط روزانه در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 11:41 |
دنبال راهي هستم

راهي براي خروج

از كوچه هاي بن بست

از رنگ هاي تيره

راهي براي رفتن

راهي براي پرواز

 

دنبال كوه اي هستم

كوه اي بزرگ و بلند

تا سوي آن كوه روم

بر بام آن كوه شوم

بر بام قله كوه

خورشيد را ببينم

 

دنبال آبي هسبم

جاري به سان رودي

با پيچ خم هاي آن

در امتداد دشتي

جاري شوم سوي دشت

دشتي وسيع و تشنه

 

آزادي را مي جويم

رهايي از درد غم

جدايي از قيد بند

دل تنگي و غصه ها

رهايي را مي خواهم

براي بالا رفتن

 

دنبال عشق هستم

عشقي به رنگ بلوغ

با شعله اي فروزان

با آتشي سوزان

عشقي تا بسوزد

خاكستر وجودم

---------------------

3/3/1388

+ نوشته شده توسط روزانه در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 8:50 |

بر بال نسيم

می روم دور دستی در همين نزديکی

در حاشيه آن کوه بلند

که حصاری است

جدا

کرده اين دشت خدا را

ز بيابانی آن طرف

خشک سرريز از دوده و خاک

آهن و گرد و غبار

آن طرف آدميان در حرکت

می روند با هدفی ساده  يا پيچيده

می روند با شتاب در پی بی هدفی

گرچه پيدا بشود يا نشود

باز شتاب

باز دويدن

انگار دويدن

نه که ديدن يا رسيدن هدف است

انگار دويدن شده يک دور تسلسل

يک چرخش تکراری دوار

اين طرف

 حاشيه و دامنه کوه بلند

رنگ زمين,  رنگ خدا

سبز با رويش و رشد گياه

ساقه ها راست قامت

رفته تا بام خدا

جنبش و بال و پر پروانه ها

نغمه پرنده ها

پهن دشت آسمان بی کران

طعم خاک

حس رويش

 حس رفتن

ديدن سرشاخه های تازه  بالا رفته از روی حصار

با درختان قصه ها دارد دلم

قصه های عاشقانه

 نغمه های  ناسروده

 رازهای ناگشوده

در دل اين دشت

 من کجا و حس تنهايي کجا

در آن طرف

آن شتاب بی هدف

 در اين طرف

اين سکون دلربا و عارفانه

آن غبار آن سياهی

اين شراب ناب ديدن و رسيدن

من در اين دشت

 در اين طرف کوه

با درختان و نسيم خواهم ماند

 تا ببينم اين بهار هر بهاران ديگر  

وقت پاييز و زمان برگ ريزان که رسد

هر زمان برگ درختان

کوچ خود آغاز کرد

من نيز چون برگ درختان

 با نسيم همسفر خواهم شد

18/2/1388

+ نوشته شده توسط روزانه در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:39 |

درب باغ  بر پاشنه  چرخيد

تابلويي دلربا

لبريز از گياه

سبزي علقف

گل هاي زرد

شقايق سرخ

شكوفه هاي گيلاس

شكوفه هاي سيب

بوته هاي وحشي

در امتداد آسمان

نمايان شد

مخمل سبز بهار

گسترده بر زمين

جيرجيرك ها در جنبش

پرنده ها بي قرار

آسمان سر ريز از ابر

نم نم باران وعطر خاك

 طعم گياه با نسيم

جاري  در ميانه  دشت

من آنجا با باران یا سبزه

  با خدا بودم

27/1/88

 

+ نوشته شده توسط روزانه در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:48 |

اين روزها را می شمارم

بهار که آمد

فروردين که رفت

باور کردم که تابستان هم خواهد آمد

شهر سبز شده گرچه باران ديگر نيامد

 اما مي شود باور كرد

فصلی ديگری در راه است

روزها را می شمارم

روزهايي که رفتند

روشن تر از

روزهايي  که می آيند

غوغای جاری روزگار ما

پيچيده كلافي  است در خود

دنيا را بر لبه پرتگاهی برده ايم با خود

در همسايگی ما

 فروپاشی ساختار يک ملت اتمي

  وحشت و نیستی مي پراكند

و اگر چنين شود

 روزگاری بس غريب را بايد منتظر بود

قيامتی در در همين نزديكي

قیامتی به قامت همین دنیا 

در پس آن ديوار شرقي

تيغ در دست مست  زنگي

 به نام مذهب براي رسيدن به بهشت

من روزها را می شمارم

وبرای  آمد نش تعجيل دارم.

وقتی غروب مي آيد

 خورشيد به سمت کوه می رود

 روزی ديگر به انتها می رسد

خوشحال كه  روزها زودتر بروند

تا شب  به انتها رسند

تا فصلی ديگر شروع شود

 تا اين روزهای پر از غوغا و آزاردهنده

 به آخر رسد

 آشفتگی و بی قراری كه پاياني ندارد

 من کلبه خود  می خواهم و سکوت پيرامونش را

 من  صدايي  بر نمی تابم

 جز آواز پرنده ها و موسيقی جيرجيرکها را

از ديوار غربي

صدای انفجار

 با آواز حزين  چاوشی زائران  بهم می پيچد

پيرزنان دل با خته؛ مردان محا سن سفيد  تکه تکه می شوند

دود؛ سياهي و جهل

 در دشت جاري مي شود

 و درگوشه ای  وردی گفته می شود

و جايی ديگر دست خط ورود به بهشت امضا می شود

من روزها را می شمارم

اين روزها روزهای  سرنوشت سرزمينی است بزرگ

که در عمق تاريخی پر ازاوهام اسير مانده

 و فردا را به رنگ ديروز می بيننند

من روزها را می شمارم

 تا وارد  بایگا نی  فراموشخا نه  شود

با رمزی که از یاد رفته باشد 

می شود آيا كه تندتر هم برود

 تا اين فصل  زرد به پايان خود  رسد

من روزها را می شمارم

تا چهره  غمگين مردمانم را نبينم

من چهره عبوس فقر و نااميدی را نمی خواهم

 بر نمی تابم

من کلبه کوچک خویش می جویم

 که علف ها سرتاسر ديوارهايش را پوشانده اند

 من سپيدارهای تازه جوانه زده از سرما را می ستايم

که خبراز شکوه بهار می دهند

من سکوت مانده در پس ديوارهای اين  باغ کوچک را می خواهم

 و از نعره بی حاصل به جهانی پر از اندوه

 که می آزارد كودكان  را ؛ بي زارم

من آرامش دريا را می خواهم

 اين سرزمين اهورایی است

 دوست داشتنی است

 همه اسطوره های عاشقی جهان

در این ملک جمع انذ 

  اینک به کدامين سو فريادهاي جهل  نشانه رفته است

 آيا کسی هست که آزمون هوش

يا كه تست روان سنجی دهد

غوغایی بر پا شده

  این چیست که   در کوچه ها  بازيافت مي كنند

 شاید یرای ماندن

شاید برای ریا

 اينجا کجاست

كه آدم ها ترنم نواي عاشقي را فراموش كرده اند

 اين سرزمين نظامی و جامی و حافظ  است

 اين همان است  که سعدی از  آن آمده

سهراب را ساخته

 چند صباحی است 

  نقاره جنگ را

مي نوازند باز 

 شانه کشيدن به جهانيان

 رسم روزگار ما شده 

من روزها را می شمارم

من کلبه ساکت و ساکن خود را می خواهم

 من از ماشين وآهن  بی زارم

من در پی زندگی با گياهانم

علف هايي که بستر باغ را پر کرده اند

 و پرنده گانی که بر سر شاخه های  سبز 

 دررقصند

من با که سخن گويم

می شود کاری کرد

تا در اين باغ

 ديوارها سد راه  روباه ها شوند

 تا مرغ ها و خروس ها با آرامش زندگی کنند

 می شود کاری کرد

 که صدای بلند

 آرامش جوجه ها را برهم نزند

می شود زخم  زوزه باد  را مرهمی باشد

 من روزها را می شمارم

من روزها را در آرشيوی می گذارم

 که هرگز باز نشوند

 اين روزها

 روزهای سرزمين حافظ و سعدی سهراب نيست

 اين جا ديگر طعم غزل های بهاری حس  نمی گردد 

نعره ها ي  گاه و بی گاه 

 جوجه ها را هم هراسان کرده است

+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:12 |

این جا کجاست

این کویر خشک

این غوغای آهن های تیره

در خیابان های ناهنجار

این همه آدم

غریبه

در شتاب

من نمی دانم که این ها از کجا آمده اند

به کدامین سو

 دارند می روند

من کجا و این شتاب پر هراس

من کجا و التهاب بی سر انجام

من چه می خواهم

هیچ هیچ

شاید جرعه ای شوق

روی سقف آسمان رقصیدن

لحظه ای بالا پریدن

رقتن بالاي آن سر شاخه هاي سبز

دیدن گنجشک ها در حال پرواز

یا پریدن های آنها روی دیوار

روی نارنج پر از برگ و شکوفه

یا تماشای پرستوهای شاد

یا صدای بلبل عاشق

که می آید صدایش دایما

از خانه همسایه مان

من چه می خواهم

جاده را بار دگر در ذهن خود می آورم

پیچ و خم هایش میان دشت

این نگاه من

 تا کجا ها می رود

تابلنداي زمين آسمان

من از کجا آمده ام در این کویر

من غریبم

آشنایی هست آيا

 تا نشانی را دهد از آبی دریا

و کوههای بلند و پر درخت

دشت های خيس باران خورده این سرزمین

آیا کسی می شنود فرياد من را

--------------------------

تهران ۱۶/۱/۱۳۸۸

 

+ نوشته شده توسط روزانه در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 11:20 |

ای رهايي

  تو را سخت می خوانم

از هر در که درآيي

روزهاست چشم بردر

  نشسته ام  بر راه

شب را به صبحی بيدار می شوم

 که تو آمده باشی

خسته ام ديگر

دردناک پاهای زخمی ام

 تاب رفتن را ندارد

ديگر از فردا نمی آيد خبر

آه  آزادی,

بيا تا دردها و رنج هاي کهنه را با هم بخوانيم

 اين امانت را

 اين لباس مندرس را

آرزوهای بلند رنگ وارنگی که مانده

ترس و هراس از آمدن ها

يا که هرگز نا آمدن ها را

 برايت باز خوانم

تا دگر باره

جون تو آزاد و رها گردم

يا به رنگ تو درآيم

ای چو پرواز پرستو ها بيا

همچنان تنها  

کنار جاده ای بي انتها

ايستاد ه ام

بار کوچکم بر دوش

می شناسم جاده را

منتظر تا تو بيايي

 نامه هايـت

 بيش از اين بر من رسيده

 دردهای سخت جانفرسای روحم

قصه های نانوشته

 زخم های کهنه و سرباز کرده

فکر آدم های مانده

در ميان جاده های پيچ خم دار

آه آزادی

از ميانبر راه خود برگير

خسته ام

نای رفتن نيست 

اين همان  پايان راه

پا يان اين فصل است

واي اگر تنها بمانم

من در اين جاده

زمستان 1387
+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 11:50 |
نسخه ای باید یافت
بر حکیمی باید شد
تا که شاید
راز این دل
بگشاید
منتظر می مانم
تا بیاید روزی
تا سکوتم را با رمز  دلش باز کند
تا نشانم بدهد روزی را
که دگر غم ننشیند به دلم
و بهار را مژده دهد
باز دوباره
منتطر می مانم  تا بیاید

-----------

در سکوت

+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 20:13 |

اای کاش باز باران باز ابر

رعد و برق غرش زیبای آن

باز آرد

 شور و عشق و زندکی

باز آرد

 طعم رویش را برای ریشه ها

یا یرای بوته های نا امید

تا زمین سرد

جانی تازه گیرد یاز

تا بهارو رنگ زیبایش

 باز گردد باز

تا پرستو های رفته

باز گردند دسته دسته

تا نسیم

 دشت را

آب جارویی کند

با طعم خاک

خاک باران خورده 

 خیس

با رنگ بهار

با عطر یاس

سربرون آورده از دیوار باغ

باز باران

باز ابر

---------------------------

 دی ماه ۱۳۸۷

 

+ نوشته شده توسط روزانه در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 9:34 |
من  تشنه ام  همراه دشت  

بی قرار  و منتظر با ریشه ها

تا ببارد باران

فراوان

چون سیل

 تا بشوید دل ها را  

تا ییرد با خود

غبار نشسته بر شهر  

 نشسته بر گیاه

 و یاس مانده بر زمین

شهر ما امروز

بهتر از هر روز

 عطر باران طعم  خاک

  پیچیده  در

پیچ تاب  کوجه ها و خانه هاا

 باران اگر  ببارد

پرستو های رفته 

باز گردند سوی دشت

از نیمه راه

 بهار نیزکه بیاید

 بیاورد با خود

 شکوفه های نارنج

شکوفه های بادام

من نیز  پنجره های بسته را یاز کنم

 برای دیدن  پرنده های عاشق

برای  پرستو های خسته

--------------------

دی ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط روزانه در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 15:58 |

 آهای آدم های خواب یا که بیدار

خواب زده یا هشیار

از شما می  پرسم

آیا کسی هست بين شما  

تا اين روز های سرد خاکستری را

 به او بسپارم

این روز های از نفس افتاده

این روز ها كه چون  رودی جاری

 شتابان در شیب

روان به سويی در پایین دست

به گوشه ای در تاریخ

به مقصدی در غبار

مي رود به پيش

مثل زمان از دست رفته

 مثل  همین دیروز

که رفت و دیگر نیست

روز ها می روند

من جا مانده از خویشم

با این روز ها فاصله ها دارم

این روز های خاکستری

این سکوت پر از وهم

شب های سرد و طولانی

آهای آدم ها این چگونه روز هایی است

که نمی ماند در یاد

رنگ خاطره نمی زند

من چوب حراجی زده ام بر آن

مشتری نیست

که آسان بفروشم؟

آیا کسی می شنود صدایم را

روز هایم پیش از این

رنگ  بهار

صبحگاهم شستشو می شد

 با شبنم و گل

چشم هایم رو به دشتی باز می شد

باز , سبز

با درختان صبور

یادگار روز و شب های پر از باران

آرزو هایم

پرواز

خانه ام بالای آن کوه بلند

روزگارم روزگار عاشقی

آه  چه شد آن روز هاي خوب باراني

به زمان چوب حراجی زده ام

كوله بارم ساده

گام هايم به جلو

جاده را مي بينم

تا رسيدن قدمي بيش نمانده

چه کسی هست نشانی دهد

 از جرعه ای آب

از آمدن باران

 خبری هست؟

کسی می داند؟

----------------------------------

6/10/1387

+ نوشته شده توسط روزانه در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 10:8 |

اینک که  سفر  را برای یافتن برگزیدی

و امتداد خیال انگیز آن را نشانه رفتی

می روی برای تولدی دیگر

سفر بخییر

تو می روی به نقطه ای دور

در دنیایی به رنگ باران

به رنگ آب

در میان درختان

به رنگ سبز

وقتی ابررا آنجا دیدی

  لحظه شروع باران

و صدای ناودان را شنیدی

مرا  نیز خواهی یافت

در همان نزدیکی زیر باران

وقتی در آن دور دست

ساحل دریا

شیب آرام کوه

دشت بی پایان را دیدی

مرا نیز می بینی

ایستاده خیره به آسمان

با لبخند

دستانم را بگیر

 تا آرامش دریا را در چشمانت  تجربه کنم

 وقتی در تبسم نگاهت غرق می شوم

سختی راه آسان

و سفر کوتاه می شود

من اینک در میانه این جاده

تنها مانده ام

شاید تو بخواهی

پنجره ای باز کنی

یا که دور دستی دلربا را  نشانم دهی

که آغازی باشد به رنگ عشق

به طعم امید

و عطر رویش و خاک

اما تو خوب می دانی

که راز سفر دور شدن است

جدا شدن است

این را تو زود خواهی شناخت

پس من نیزدر امتداد  این جاده

منتظر می مانم 

شب را به دست روز خواهم سپرد

 با جاده خواهم رفت

به دوردستی

که طعم یاران دارد

-------------------

یلدای  ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط روزانه در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 7:9 |

 لحظه شادی است

لحظه همزاد شدن با گیاه

پا نهادن روی خاک خدا  

گر تو بدانی که چیست این گیاه

 آمدن رفتن آن تا کجاست

از چه سبب رنگ زمین سیز شد

برگ گیاها ن که  دگر زرد شد

 ابر اگر آمد و پیدا شده

بارش باران که هویدا شده

آب روان کز دل  سنگ ره  یه دریا برد

جملگی از بهر درختان بود

راز جهان چیست؟

 به جز رویش است؟

 رویش سبزه

 درخت و گل است

 سخت شود گر نشناسی تو راز  

 بانگ جرس نشنوی از کوی یار

 بی ساربان  منزل را نیابی

در  راه خود

از کاروان  بمانی

------------------------

 آذر ۱۳۸۷

 

+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 20:43 |

 باز آمده ام در ميانه اين دشت

رنگ پاييز بر زمين رها

درختان در خواب

 بي برگ

فارغ از هجوم كرم هاي ساقه خوار

در سكوت

پرنده ها رفته اند

صداي جيرجيرك ها نمي آيد

آفتاب در پهن دشت آسمان تنها

 د شت  سر ريز از سكوت پر معني

  خالي از پرنده

كوه خاكستري در همين نزديكي

چون حصاري برای جدایی آدم ها 

از درختان

بو ته ها خشكيده از ستم گرما

زمين تشنه  اندوهگين

از نبودن باران

از غيبت طولاني زمستان

خورشيد در مسير تكراري

روز را مي برد با خود

من خسته از اين سكوت

خسته از اين پاييز

تشنه با درختان مي شوم هم صدا

به نسيم مي دهيم پيغام

تا بيا ورد ابر

 تا بیاورد باران

 آذر 1387

 

+ نوشته شده توسط روزانه در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 14:50 |

گاهی که

به خود می اندیشم

وقتی که از رقت این روزگار

بر ااز تکرار

رفت و آمد روز ها و شب ها

خسته می شوم

وقتی دیوار های فاصله

به چه کوتاه دیده می شوند

وقتی روز ها  به سرعت می گذرند

و شب ها چه زود از یاد می روند

می بینم این چه قصه ایست

که در آن نقش بازی می کنیم

آدمیان در میانه بازاری  بیزار

رها شده در حلقه های ناجور و نا پیوسته

سرگردان

در حرکت

از سویی

به سویی دیگر

با گام هایی نا مطمین

به نقطه ای نا معلوم

رها شده در میانه کویری پر از اوهام

***

ناگاه نگاهم

به آن ستیغ آفتاب خورده

باران شسته کوه که می افتد

انگار که چراغی روشن می شود

با گام هایی تندتر به دور دستی می روم آرام

جایی که سبزه ها

 تازه سر از خاک  بیرون آورده اند

 خاک نرم باران خورده

زیر پایم آهنگ رفتن می خواند

بوته های ریشه در خاک

راه نشانم میدهند

ساقه های سبز درختان بلوط

ایستاده در شیب دره های  ژرف 

آسمانم را نشانی می دهند

وقتی که بالا می روم

دشت را با سادگی تمام

تا دور دست  تماشا می کنم

گویی گمشده ام یافت شده

راه نمایان شده

طعم خاک مرا با خود می برد

به دور دست خیال انگیز

به سکوتی ماندگار در ابدیت

به زمانی در بی نهایت

به سرزمینی دور

ماندگار

ابدی

انگاراغاز این قصه از همین جا بوده است

دیگر چیزی نمی بینم

هیچ دردی نیست

شاید حس پرواز است

یا شاید خروج

بیرون آمدن

حس رویش

همراه جوانه های درختان در بهار

همچون رقص سبزه ها بر فرش زمین

با نسیم

با شکوه تر ار بهار حتی

مثل شوق دیدار یار

مثل نگاهی به چشمی سیاه

همراه با طپشی آرام

موزون

مثل عشق

آری مثل عشق

که از جایی می شود آغاز

اما پایانی ندارد 

 

+ نوشته شده توسط روزانه در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 17:58 |

روز ها به پيش

براي درختان با برگ هاي زرد پاييزي

روز ها به پيش

براي كودكاني كه در شلوغي جاده هاي  سخت

راه مدرسه را تازه يافته اند

روز ها در پي شب ها

براي دحتراني كه خود را در آيينه

زيبا  تر از ديروز ديده اند

روز ها با عشق

 براي آنها  كه با درختان مهربانند

روز ها در حركت

روز ها به جلو

براي دوست ديرينم

كه تازگي سفيدي مو هايش را ديده است

روز ها در پي شب ها

شب ها براي آغازي ديگر

براي فردايي كه هنوز نيامده است

ولي آمد نش حتمي است

اما چه زود مي رود از ياد

مثل همين تابستان طولاني

كه امروز جاي خود به پاييز داد رفت

از آن تابستان و اين پاييز

فراوان آمد و زود گذشت

من در روز هاي اول مدرسه چه پاييز ها كه ديده ام

اما انگار كه پاييز مدرسه من

سرشار بود از عشق و حس غريب زندگي كردن

حسي كه رفته است از ياد

و من روز هاست كه منتظر آمدنش هستم

روز ها به پيش

شب ها در ادامه روز 

۱۳۸۷/۷/۱

 

+ نوشته شده توسط روزانه در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 16:29 |